خدا دوستت دارم
علـی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسـوا فکـندی همه سـایه هما را
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
فکر کنم کمتر کسی باشه که این شعر رو نخونده یا نشنیده باشه (توی کتاب ادبیات سال دوم دبیرستانم هست) واسه همینم مطلبی رو دیدم در وصیتنامه حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی که گفتم نوشتنش اینجا خالی از لطف نباشه ...
آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند: شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (ع) با جمعی حضور دارند. حضرت فرمودند: شاعران اهل بیت را بیاورید. دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند. فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید، آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسی زبان آمدند. فرمودند: شهریار ما کجاست؟ شهریار آمد. حضرت خطاب به شهریار فرمودند: شعرت را بخوان! شهریار شعرش را خواند.
آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمدند: وقتی شعر شهریار تمام شد، از خواب بیدار شدم. چون من شهریار را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟ گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی می کند. گفتم: از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید. چند روز بعد شهریار آمد، دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (ع) دیده ام. از او پرسیدم: این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام.
مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی خواب خود را برای شهریار تعریف کرد. شهریار فوق العاده منقلب می شود و می گوید: فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم، تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام. آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شهریار، تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت، معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده، من آن خواب را دیده ام.
ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند: یقینا در سرودن این غزل، به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی را با این مضامین عالی بسراید. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (س) است.
خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است. بلی، این بزرگواران، خاندان کرم هستند و همه ما در ذیل عنایات آنان به سر می بریم.

سلام
حالتون كه خوبه ايشالله، خب خدا رو شكر منم خوبم ولي نه زياد …
يه ماهي رو مسافرت بودم الآنم يه هفته اي مي شه كه اومدم ولي وقت نكردم زودتر از اين بنويسم. اگه شد شايد سفرنامم رو با عكس ها و تمام جزيياتش مي نويسم.
راستي دوستاي كنكوري خودم چيكار كردن؟ از من كه زياد جالب نشد، به قول بچه ها رشتش خوبه ولي دانشگاهش نه، مهندسي معماري پيام نور، يعني ايشالله سال ديگه.
يكي ازم دلخور شده و باهام قهره، از همين جا معذرت مي خوام ازش، ولي به خدا چطوري بهت بگم داري اشتباه فكر مي كني ...
تابستون تموم شد و مهرم رسيد البته با هميشه فرق ميكنه، آخه رمضونه، بي نصيب نمونيدا.
پيروزي سپاهان رو هم تبريك ميگم، بازم استقلاليها داغ آسيا رو به دل لنگيها گذاشتن، نكبت بدبختم اگه الآن استقلال بود ميتونست تو آسيا حرفي واسه گفتن داشته باشه.
راستي اميرجان اون عكسي رو هم كه ميخواستي تو آرشيو هست.
همينا ديگه، خوش باشين.
بارالها مرا درياب و به سراغم بيا. در آن زمان که ترس و وحشت از تنهايي بر دلهامان چنگ مي زند، من تنها خودم را با ياد تو آرام مي کنم، خدايا شنيده ام که گفته اي اگر دوستت يک قدم به سويت آيد تو ده قدم به سويش مي روي اما آيا تا به حال با خود فکر کرده اي که گاهي انسان ها اين قدر حقير مي شوند که برای برداشتن يک قدم شايد تمام عمر خويش را در تکاپو باشند ولي باز هم عاجزند از قدم برداشتن.
بيا ساده باشيم، ساده به سمت دوست رويم، ساده نه با سختي، فقط بگو خدايا با من باش ... خدا دوستت دارم ...
شاخه گل رزي را از زمين چيدم ناگاه خارش به دستم نشست اما باز هم رهايش نکردم، گل قشنگ است اما باز هم به قدر خود بدي دارد پس چگونه انسان اينقدر جاهل شده که نمي تواند تو را که تماماْ خوبي هستي انتخاب کند چرا خدايا مگر هميشه انسان طالبه زيبايي نيست آخر از تو زيباتر نميشناسم خدايا من با تمام زشتي هايم از تو سخن مي گويم تو به من رخصت صحبت داده اي در حالي که هيچ زيبايان به نازيبايان رخصت نمي دهند، گل رز به آتش اجازه خودنمايي نمي دهد و قرمزي آن را خجل مي کند آتش به آب، و باد به آتش.
اما تو خدايا به ما انسان ها که پر از زشتي هستيم اجازه ي زندگي داده اي، به من فهماندي که بزرگتر از تو کسي نيست، به من فهماندي که زيباتر از تو کسي نيست، ولي باز هم به من قدرت دادي که اگر نمي خواهم، با تو نباشم.
تو به من اجازه دادي، با تمام حقارتم، با تمام زشتي هايم، پس به کمکم بيا تا به سمتت آيم.
سرتاپاي خودم راکه خلاصه ميکنم ميشوم قد يک کف دست خاک که ممکن بود يک تکه آجر باشد توي ديوار يک خانه، يا يک سنگ روي شانه يک کوه، يا مشتي سنگريزه ته ته يک اقيانوس، يا حتي خاک
همين گلدان پشت پنجره .
يک کف دست خاک ممکن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد وتا هميشه خاک باقي بماند، فقط خاک. اما حالا يک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته ياشد، يک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغيير کند .
واي خداي بزرگ من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم که توي دست هاي خدا ورز داده شده ام وخدا ازنفسش در آن دميده، من آن خاک قيمتي ام حالا مي فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسادت ميکردند اما اگر اين خاک، اين خاک برگزيده، خاکي که اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاکي که نورچشمي وعزيز دردانه خداست، اگر همينطور خاک باقي بماند، اگر آن آخر که قراراست برگردد و خود را تحويل خدا بدهد، سرش را پايين بندازد وبگويد: اي کاش خاک بودم.
يعني اينکه حتي نتوانستم خاک باشم چه برسد به آدم !!

يعني اينکه . . . ....... اي خدا آن روز را نياور !!
قطاري که به مقصد خدا مي رفت در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست، کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق را توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا تنها ايستگاهيست براي گذشتن؟
قرنها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود، در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم ميشد، قطار مي گذشت و سبک مي شد، زيرا سبکي قانون خداست ...
قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد، پيامبر گفت: اينجا بهشت است، مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست.
مسافراني که پياده شدند بهشتي شدند، اما اندکي باز هم ماندند، قطار دوباره به راه افتاد و بهشت جا ماند ...
آن گاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، آنکه مرا ميخواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد، راز من همين بود ...
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري و نه پيامبري...

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.
خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو کني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد.
خدا لبخند زد.
وقت من ابدي است.
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟
چه چيزي بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟
خدا پاسخ داد...
اينکه آنان از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند.
عجله دارند که زودتربزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي خود را مي خورند.
اين که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.
اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموش شان مي شود آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي مي کنن و نه در حال.
اينکه چنان زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.
بعد پرسيدم...
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد...
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم ايجاد کنيم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند که احساس شان را ابراز کنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست که ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
و ياد بگيرند که من اينجا هستم
هميشه.
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
این روز رو به تمام آقایون و باباهای دنیا و به خصوص بابایه خودم و به تمام مردها ( این کلمه رو محکم بخونید ) تبریک میگم . ایشالله سال دیگه همچین روزی رو واسم کادو بیارید .

به جز من یه بندۀ خدای دیگه پسورد اینجا رو داره که اگه خواست میاد آپ میکنه .
به هر حال خوبی که نبوده ولی هر بدی از ما دیدین به بزرگی خودتون ببخشید.
عرضی نیست، خوش باشید و دیگران رو هم خوشحال کنید.

اینم از متن های کیانا که قولشو بهمون داده بود :
خدايا با من باش، مرا نجات بده از سردرگمي، از پوچي، از بيهودگي. بزرگي قدر دريا، قطره اي را منت گذار تا مرا ياري كند كه ياراي شناختت را داشته باشم، مرا ياري كن كه زبانم را به نامت آشنا كنم، خدايا قلبي دارم مملو از دوستي و حب تو، خدايا قلبم را به نورت روشن ساز تا بتوانم با چشماني باز آياتت را ببينم، خدايا مرا نجات دهنده اي جز تو سراغ نيست، با من باش تا آخرين نفس تا هنگامي كه مرا در گور مي نهند با من باش، با من باش در غصه ها، شادي ها، رنج ها، در همه ي لحظات با من باش، فقط تو را مي خوانم و مي گويم: خدايي بزرگ دارم ... مشكلاتم كوچك و حقير مي شود.
تو نيز امتحان كن، بگو خدايا با من باش، او را احساس مي كني، او را لمس مي كني، او با توست، كنارت، كمي نگاه كن او را مي بيني، دست هايت را به سويش دراز كن.
